تبليغاتX
بیدار خوابیها
آب می رفت و می آمد و تا چند قدمی پاهایمان به خاک مینشست. روی شن های خیس نوشتی دوست و بعد انگشت نحیفت را به دامن کشیدی. ساحل پر از بچه هایی بود که به دنبال هم در اب می دویدند و مادران نگرانی که میان تخمه شکستن , نگاهشان به اب بود.
به شن ها که نگاه کردم دوست را آب برده بود و بعد انگار نوبت من بود که بنویسم. نگاهت لبخند شد و من سکوت کرده بودم . نوشتم فقط ت...که آب بالا زد و به صورتم پاشید . خندیدی. دستان شنی ام را به سویت نشانه رفتم . با خنده دور شدی و این بار ترسیدم به دنبالت بدوم , دست شنی ام را به موهایت بکشم و بعد...
نوک پا را به روی شنها کشیدی و قدمی زدی.
مادری از دور فریاد میزد دورتر نرو بی شعور و بعد انگار به نزدیک دریا رفت.
موهایت را به پشت گوش نشاندی و راهت را کشیدی. به دنبالت دویدم . مماس هم بودیم و گاه انگشتهایت میان انگشتهایم حس میشد.
سکوت بود و نگاه هایمان و صدای بچه ها و مادرانی که نگران تخمه مشکستن و چشم به دریا داشتند.


+ نوشته شده در ساعت توسط آقای هیچ |